سرداران فاطـــمی

اَنْ تُسامِحَنى وَ تَرْحَمَنى...

  قل لن یصیبنا الا ماکتب الله لنا  هو مولانا  وعلی الله فلیتوکل المومنون.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

فرکانس بعضی فریادها از محدوده ی شنوایی آدمها بیشتر است...

 

پ.ن:تصویر مربوط به این روزهای غزه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

 

پسرخاله: یه روز رفتم نونوایی . . .
نونوا گفت : "هر کی اومد بگو پشت سرت وانسته!!! نون نمیرسه!!!"
منم هر کی اومد . . .
گفتم بیا جلو من وایسا،
پشت سرم نون نمیرسه . . .!

دل نوشت:"من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد."برای دنیای بی عروسک !

برای دنیایی که اغلب آدمهاش رسم دارن همدیگه رو تو صف هل بدن.
                          

برای دنیایی که

              بگذریم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

نفسی علی زفراتها محبوسه

یا لیتها خرجت مع الزفرات

لا خیر بعدک  فی الحیاة، وانما

ابکی مخافه ان تطول حیاتی

جانم در این ناله ها زندانی شده است.کاش با این ناله ها خارج می شد.

زندگی بعد از تو خیری ندارد ومن گریه می کنم از ترس اینکه عمرم طولانی شود...

(ابیاتی از مولاعلی(ع)در فراق حضرت زهرا سلام الله علیها)

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

 در که باز شد منتظر تو بودم.می دانستم که در این جهان نیستی اما او..

شباهتی بی سابقه داشت به تو.داشتی قدم برمی داشتی به سمت ما سه نفر که قرار بود تا چند ساعت بعدنقش تو را بازی کنیم.از پوسته ی خودمان بیرون بیاییم وپیراهن بودن ِ تو را که عجیب به تنمان زار می زد بپوشیم...

در که باز شد منتظر "تو" بودم."یک غزل واقعی".غزلی که دست وپا داشته باشد.شعر از چشم هایش بچکد.موهایش وزن را به هم بریزد.وتو همه ی این ها بودی با اینکه اصلا نمی دیدیم تو را !و چه بی اراده این غزل  را تا آخر نوشتم:

ذهنم پر از سوال،جوابم شبیه تو

                                دیشب کسی گذشت ز خوابم شبیه تو

با هر چه "ءاتنا" که خدا اعتنا نکرد

                                   گفتم "قِنا "و داده عذابم شبیه تو

. . .

 مغرورانه قدم برمی داشت و من می دانستم دارد با خودش لج بازی می کند.شده بود شبیه همان وقت هایی که حوصله نداری.دلت می خواهد همه چیز را بهانه کنی.

من وقت هایی که تو حوصله نداری را ندیده ام !اما از همان نیمه ی معلومت نیمه ی مجهولت را حدس می زنم...اگر هی می گویم "نیمه ی مجهول" برای این است که وقت هایی مثل همین حالا بتوانم برای خودم استدلال های آبکی بسازم که نیمه ی معلومت در ذهن من روشن بماند و با خودم تکرار کنم"تو آنقدر در ذهن من خوبی که بدی های تو نمی توانند چیزی از آن کم کنند".

همیشه تو را در ارتفاعی بلند دیده ام.

این بار اما با نهایت استیصال ودرماندگی ایستاده بودی بین جمعیت در سالن متروکه ای پر از تماشاچی !که غربتش را فقط خودت احساس می کردی...که چشمهایت فاصله ی سن تا درب ورودی سالن را می دوید.نمایش داشت تمام می شد اما هنوز منتظر بودی.ناامیدی از نگاهت پیدا بود.برنامه تمام شد. پذیرایی رسید.شیرینی مراسم را از قنادی "تک درخت" خریده بودند.همان قنادی روبروی پل تاریخی شهرستان که قبلا برایت تعریف کرده بودم "خیال می کنم شیرینی هایش طعم تلخ دلتنگی می دهد."که اگر بخوری دل پیچه می افتد به روحت..که همه ی یادت هست های غزل قدیمی مرا ردیف حال ناخوش خودت می کنی ..

سقفی که شد روی سرم آوار یادت هست؟

پس لرزه های لحظه ی دیدار یادت هست؟

از کفش هایت یک سوال ساده می پرسم

یک قلب تیپا خورده ی بیمار یادت هست؟

...

و دنباله ی همین مصرع ها در ذهنت تداعی می شود.

اینکه آنجا در ان شلوغی وهرج ومرج فقط من می دیدمت و می دانستم کسی که منتظرش بودی قبلا آمده بود همه ی سن را ورانداز کرده بود ،به نازک خیالی ات خندیده بودو بعد بی صدا رفته بود و حالا چند قدم آن طرف تر داشت پایان مراسم را انتظار می کشید.. اینکه برای انتقال این مفهوم هیچ واژه ای به جز سکوت نداشتم که در نمایشنامه  زور چپان کنم تلخ بود تلخ....

پ.ن:توهم حضوریک حجم روشن.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

Design By : Pichak