سرداران فاطـــمی

حضور مادری ات را شلمـــچه می فهمد...

  قل لن یصیبنا الا ماکتب الله لنا  هو مولانا  وعلی الله فلیتوکل المومنون.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

چند وقت است از هرچیزی که می خواهم بنویسم فکر می کنم به نوشتنش نمی ارزد وهر حرفی که می خواهم بزنم انگار به گفتنش نمی ارزد.

چند روز پیش در مقدمه ی کتاب نه آبی نه خاکی مطلبی خواندم. شهید مرادی نوشته بود:

من با نوشتن این دفترچه یا اصولاً نوشتن خاطرات،‌ به آرزویی پاسخ می‌دهم که نویسندگی است. حالا اگر نفس‌پروری است، باشد. البته نیست، چون می‌گویند برای نویسنده شدن هم باید سختی کشید همان طور که برای کشتن نفس باید سختی کشید. پس نوشتن هم عین نفس‌کشی است، به خصوص اگر حدیث نفس باشد. شنیده‌ام حدیث نفس برای خودش یک جور تکنیک است. نمی‌دانم این تکنیک چه فلسفه‌ای را با خود همراه دارد،‌اما من خودم نفسم را با این فلسفه حدیث می‌کنم که آن را به چنگ آورم یا در چنگ گیرم. - یعنی می‌توانم؟»

حالا من با اینکه سعی کرده ام پست هایی که ممکن است چنین احساسی را در من پرورش دهد حذف کنم یا نظرات این پست ها را ببندم باز هم نمی دانم چند درصد نوشته هایم نفس پروری ست.

اما امروز آمده ام برای تو بنویسم که چقدر دلم برایت تنگ شده.

صدایت بزنم و انتظار نداشته باشم جوابم را بدهی.همین که صدایت می کنم خوب است.همین که گوش می کنی:"واسمع دعایی اذا دعوتک..."

...وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی وَ لا یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی1

به روزهایی  فکرمیکنم که خواندن یک صفحه که تمام می شد با هم می رفتیم صفحه ی بعد..

من مطمئنم همه ی ما از این جور خاطره ها باتو زیاد داریم که یادمان بیاورد چقدر دوستت داریم وچقدر دوستمان داری.

وهر وقت پا می گذاریم روی خود حقیقی مان و فکر میکنیم حق داریم جدا از تو فکر کنیم

از دست خودمان مصیبت می کشیم.

ببخش همه ی بدی های مرا...

یا خیر حبیب و محبوب...

1.مناجات محشر شعبانیه

پ.ن:در ماه رجب کتاب "اخبات"را بخوانید.اثر استاد علی صفایی حائری(عین.صاد)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

این نوشته نه به اشتیاق نویسندگی ست نه مخاطب می طلبد نه دردی از کسی دوا می کند.شاید تاثیر یه عصر دلگیر باشد.شایدپژواک نوای محزونی ست که اباالفضل با همان لباس بلوچی بلند زمزمه می کند که احتمالا حالا هم کنار مسجد روستای امیرنظام ایستاده و دارد  رد شدن آدمها را نگاه می کند. شاید هم گوشه ای از معصومیت زنی که با چشم های پرآب نگاه می کند به بچه اش که حالا سوء تغذیه گرفته و موهایش دارد می ریزد.

پاسگاه کوله سنگی را که رد کنی می رسی به ملک سیاه کوه.نقطه صفر مرزی...بعد روستای حرمک،شهر سوخته...وبالاخره زهک.اما از زهک که قدری فاصله بگیری.روایت فقط روایت اشک است.روایت مردانی که کاف فشار سنج به دستشان زار می زند .

فقط آقای رییس جمهور!

در کشوری که من زندگی می کنم مناطقی هست که بهار نمی شود.برایشان پیام تبریک نفرست.

برای پیرمردی که توی اصطبل زندگی می کند.یا خانواده های تک سرپرستی که با بچه های فلج و نبود امکانات دارند دست وپنجه نرم می کنند.برای روستایی که 80 درصد بیماری هایشان سل است.برای دختر شیعه ای که در خانه ی بی حصار زندگی می کند...برای حسرت یک قرص نان پیام تبریک نفرست.آنجا بهار نمی شود.

 

نوروز93-زهک

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٢ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ

 امشب کنار یه قاب عکس خالی تو گلستان شهدا سال 92 را با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش جا گذاشتم و برگشتم.

"جای همتون سبز"

مخاطب خاص(خاله های جوادی):اگه خدا بخواد عازمیم..اگه بدی دیدین از ما حقتون بوده. اگه خوبی دیدید هم از دستمون در رفته.خولاصه حلال کنید.التماس دعا.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

راهیان نور نوشت:

زودتر از بقیه آماده ی رفتن می شوی که کمتر دلشوره بیفتد به جانت و باورت بشود آخر همه ی سفرهای دنیاسفر دیگریست. چند قدم که برگردی می بینی ذره ذره جا ماندنت را.

بازهم اجزای فاجعه گرد هم آمده اند تا منهدم شوی.بشوی همان پازل با تکه های گمشده.

تو هنوز داری  راه می روی.نور به جسم کدر که بخورد سایه می اندازد و تو حالا همان خالی کدری که جرم دارد.

تو نیستی وسایه ات دارد راه می رود.

...

خب این سایه دوست دارد گاهی ضابطه ها را بهم بزنی.دلش می سوزد تویی که یک عمر اول از همه خبر های خوب وبد او را شنیده ای حالا با سلام علیک سرد ویخ زده زل بزنی تو چشمهایش و او هم باز زل بزند توی چشمهای قاب عکست که نیست وعاقبت این نگاهها نیمساز هیچ محبتی نشود.

حالا که دیگر دست چشمهایم را خوانده ای.تو هم زاویه بگیر از دلت .هی دور شو.هی نمان.آنقدر که  من دیگر همان سایه هم نباشم.همسایه..

اما نه..به حرمت همان دلواپسی روشن، در هیاهوی جنجال ها با من همسکوت شو تا غوغایی به پا کند سکوتمان.آرامش آرامستان بهم بریزد.مرده ها بگویند هیس . وزنده ها خنده ی زیرکانه ی تو  را نبینند.چوب خط آخر را بگذار و تمامم کن1.قول می دهم درس خوبی بشوم برای بقیه.

می دانی !حق دارم که دلم بخواهد از دور که می رسم برایم دست تکان بدهی.تصور کن!یک حجم روشن  را که دارد برای یک خالی کدر دست تکان می دهد.اما ،"همین دنیای کوچک و شسته رفته ای که در کودکی همه ی حق ها را به من می داد هر روز دارد مرا از حقی محروم می کند.."

پ.ن:..و نمی دانی چه کیف غمگین و مبهمی می دهد توی یک نوشته هم شخص اول باشی هم دانای کل.بروی در ضمیر همه ی ضمیرها کتمان بشوی ومثلا او را که کنار بزنند تو پیدا بشوی بعد بروی تویی بشوی که قبلا او بوده یا منی که دیگر او  نیست...

1:در چشهایش خیره شو،یکبار آسان جان بده/لبخندهای تلخ را با مرگ خود پایان بده..

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط محب الزهرا(س) نظرات ()

Design By : Pichak