ایت الله جوادی می فرمایند.کسی که بال و پر داشته باشه تحمل این دنیا که مثل قفسه براش زجر اوره.وگرنه پرنده ای بی بال وپر که باز بودن یا نبودن در قفس براش فرقی نمیکنه.به نظر من تازه اگه در قفس باز باشه براش توهین هم هست وقتی نمیتونه پرواز کنه.چه دنیایی داریم ما!در کتاب زیبای کمی دیرتر از سید مهدی شجاعی امده است:اگر اقا نعوذ بالله نیستندوحضور ندارند چرا حرص وجوش میزنیم که آقا بیا!واگر هستند وناظرند این ادا اطوار ها چیست...(آقا هستند..ماییم که هنوز مشرف نشده ایم...آقا آمده اند..این ما ایم که نمی آییم و خودمان نمیشویم وهر روز از خود حقیقی مان فاصله میگیریم)اینکه میگن آقا بیا یعنی چی؟یعنی بیاد که چه کارکنه؟کجا بیاد..؟چرا خودتون یه تکه پا همت نمیکنین..؟اصلا مگه آقا جایی رفتن که بیان؟اگر آقا نیستن وبناست که بعدا بیان!پس عالم برمدار چه کسی میگرده...عده ای اگه آقا را نمیشناسن ازش سوء استفاده هم نمیکنن.بهش ستم هم نمیکنن.آقا بیشتر میون همون مردمی که ادعای شناخت وپیروی ایشون رو دارن مهجورن.اگه بگیم بیا ولی تو دلمون نیومدنش را ترجیح بدیم.اگه حضورش رو در منافات با منافع خودمون بدونیم...دوست دارم یه لحظه میکروفون رو بگیرم وبگم آقا نیا!یا لااقل کمی دیرتر بیا تا ما چشمامونو از این همه آلودگی پاک کنیم.تا ادب حرف زدن ومداحی برای شما رو یاد بگیریم.تا قبل از هر چیز بفهمیم اومدن چه کسی رو طلب میکنیم...ناگهان کسی از انتهای مجلس فریاد زد به نام آقا امام زمان(عج)پاشین یه قدم بیاین جلوتاجا برای بقیه باز شه.این هم استفاده ی ابزاری از نام آقا.....
خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو بذارم یا نه.از طرفی ممکنه مردم نسبت به جامعه ی خدمات درمانی وپزشکی بدبین بشن!از طرف دیگه حقایقی ست که چشممونو روش نباید ببندیم.
این تصویر که ملاحظه میکنید مربوط به دوعدد رزیدنت بی وجدان در بیمارستان الزهرا است.آخه این بی مزه بازیها سر عمل مغز؟؟؟؟؟؟؟؟تو اتاق اعصاب؟؟؟؟؟؟؟
این آقا یکی از دمپایی هاشو درمیاره وتا آخر عمل یه پاهاش بی دمپاییه یکیش با دمپایی!و سیرکولر اتاق هم دمپایی رو برای شوخی شوت میکنه زیر میز استریل!


مادرت هم جای اون پیرزن زیر دستت بودهمینطور رفتار میکردی؟اصلا نباید برات فرقی کنه که مادر خودت هست یانه!متاسفانه از لگد زدن این دوتا رزیدنت سر همون عمل نتونستم تصویر بگیرم واگه دوربینم رو واسه همینا هم میدیدن ضبط میکردن و...
قبل عمل هم که بیمار بیهوش بود اتند بیهوشی برای نصب یک لوله(سی وی آرتی فکر کنم)ده بار این بدن رو سوراخ کرد وبعد که موفق شد!!رفت نخ بخیه رو بچینه لوله رو چید ودید ضایع شده جلو ما بی خیال شد وگفت لوله نمیخواد!(لوله برای کنترل دقیقتر فشارخون بود)چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من بهتون میگم!وقتی قبل از عمل از بیمار یه رضایت نامه بگیری که واسه یه تومور ساده باید رضایت نامه ای رو امضا کنه که محتوای اون اینه کهبه کلیه ی عوارض احتمالی از جمله کری -کوری-عدم اختیار ادرار و...-فلج اندام فوقانی تحتانی-خونریزی مغزی-مرگ...رضایت میدهم.اون وقت جراح دیگه چه احساس مسیولیتی میکنه؟دست مریض به کجا بند هست؟؟؟من همه ی اینا رو پرسیدم فرمودن:زبان سرخ سرسبز میدهد برباد!!!ببین عزیزم اینا تو حیطه ی وظایف شما نیست!
اصلا چرا بیمارستان الزهرا بخش منتخب ایجاد کرده؟؟برای اینکه بیمارپول بیشتری بده تا خدمات درمانی بهتری دریافت کنه وتوسط خودجراح جراحی بشه نه رزیدنت!ولی وقتی میادتو اتاق عمل براش تفاوتی باسایر بیماران قائل نمیشن.بااین حساب پول میدی تا خیال کنی همون دکتری که اسمش تو پروندته عملت میکنه.از مشکلات بیمارستانهای اموزشی هرچی بگم کمه.
موارد اخلاقی رعایت نمیشه.شوخی بیجا با نامحرم!خودم دیدم که یه خانم رو با اسم کوچک وپسوند ....صدا میکردن!در مورد شخصیت بیمارشوخی میکنن!بهش توهین میکنن بابدگویی یا افشای راز...ما روهم که اصلا نه حرفاشونو گوش میدیم نه حرف میزنیم سرعمل میگن حاج خانم!!!
چرا چنین آدمهای آلوده ای که حتی با وجود اینکه بیمار محرمه بهشون به علت خدمات درمانی و...نامحرمن وچشم ناپاکن میذارن بمونن...چرا رو این مسایل اخلاقیشون حساسیت نشون نمیدن...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به خدا نامسلمونا ی اونور آب...
من خیلی می بینم که مخصوصا درمورد بیمارهای خانم....بذار نگم.قرار شد این حرفا رو واسه رییس دانشگاه بزنیم که هنوز شبگرد آسمان خبرمون نکرده کی وکجا؟؟!!
گمنامی چقدر زیباست اینجاست که خداوند انسان را بزرگ می کند
به گلزار شهدای قزوین که بروی هنگامی که از کنار قبور مطهر شهدا عبور می کنی و به تصاویر آسمانی شهدا نظاره می کنی و زیر لب فاتحه ای می خوانی ، از جوار مزار شهید عباس بابایی که عبور کنی به قطعه 7 ردیف 2 می رسی که ناگهان سنگ مزار شهیدی نظرت را به خود جلب می کند که رویش نوشته شده ((مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال)) . او کسی نیست بجز سینه زن ابا عبدالله حسین (ع) شهید علی قاریان پور . که گفته است : به روی سنگ قبرم اسمم را ننویسید،می خواهم همچون دهها شهید دیگر گمنام باقی بمانم؛ اگر خواستید فقط این جمله را بنویسید: (( مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال.....

ارسالی از یکی از خوانندگان محترم به ایمیل بنده..شرمنده بابت تاخیر
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
سه شنبه 26/2/91
یک پیامک، چنگ می زند به قلبم
نشریه ی صبح فردا،وابسته به انجمن اسلامی دانشکده علوم اجتماعی درمقاله ی خود از خواننده ی هتاک به ساحت امام هادی(ع)دفاع کرد...!!
با انبوهی از سوال در آستانه ی در فرو میریزم.وزوز کشنده کلمات ... نگاه پرسشگر دیوارها ...سکوت هیاهوها ...و بغض، ...که در تمامی اشیاء پراکنده است.
ای چشم خون ببار! تا حجاب از تو بردارند.تیر نامحرمی قلب فرزند حضرت زهرا(س)را نشانه رفته است.قلم تاب ندارد.امروز اشک سخن میگوید.حال گویاتر است از قال!
چشمهای اشکبار ترجمان دلهای داغدار وبی قرار است..
بقیع همچنان مظلوم است وسامرا مظلوم تر...آری ! فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد.
چند روزیست که از غربت باغ
علف هرز صنوبر شده است!!
---------------------------------------------------------------------------------------------
آهای قبیله به کدام قبله نماز می خوانید؟!
مگر آن سیاهی ها که بر سر کرده اید یادگار مادرم زهرا(سلام الله علیها) نیست؟!
آهای بنی فتنه! این بار شترانتان را تجهیز کدام جمل کرده اید؟آهای قوم حرمت شکن! نامردمان مرد نمای قوم هتاک! ببینید داغ جگر فرزند علی(علیه السلام) را بر چهره داغ دار فرزندان سید علی ...
چه کردید با این دل ها ؟! توهین به ارباب سابقه نداشت ...
نه ... داشت...!
هنوز بیرق های سوخته ارباب را می توان بر دیواره های شهر دید..
عاشورایی که ولنتاین اعضای قبیله تان بود ... حسین (علیه السلام) با یک جبهه جنگید، علی (علیه السلام) با دو جبهه و سید علی با چهار جبهه ؛ اما باکی نیست.
خانه جوانان بحرین لولو است و جشنشان را در پاستور می گیرند. اما شما در فیس بوک جشن بگیرید و شب را در استودیوی BBC بخوابید و با پپسی؛ آروغ روشنفکری بزنید و "صبح فردا" را به روز کنید.
اما جوانان مصر بدون اینترنت هم در التحریر جمع می شوند ... ؛ همچنان که غزه و لبنان ...
و مانند مقتدایشان، بوسه بر دستان مقتدای ما می زنند.
و ما با گریه هایمان بر امام نقی(علیه السلام) خنده را بر قبیله تان حرام می کنیم و تیغ رویارو می زنیم و بدانید
پشیمان می شوید و گریه خواهید کرد، روزی که خیلی دیر شده است.
آهای بچه مذهبی با غیرت
کارگزاران جمل؛ از نام علی هم می هراسند
ابن ملجم، این بار قلب علی را شکافت؛ و قصاص این بار در کف فرزندان سید علی است.
تیز باید کرد دگربار ذوالفقار را، اینان دنبال تکرار کوفه اند، مسببان عاشورای 88، دلمان را دوباره داغدار سامرا کردند.
دیروز خصم حرمش را ویران کرد، امروز تفاله های خصم حریمش را.
اما اینجا ایران است و آن سر بریده که افتاده در کربلای سامرا، سر بریده ماست، آن بالا خدایی هست، و سامری باز سر بر آورده.
دیروز روبروی پیامبر ایستاد و امروز روبروی معصوم و فردا ... نه دیگر بس است.
فرزندان خامنه ای دل موعود را شاد خواهند کرد و سامرا می ماند در جایش و ساخته می شود زیباتر از قبل و آن چه پوچ ابن پوچ است بنی فتنه است که اراده خدا را به بازی گرفت.
و امروز تهران، کنعان است و سامری روبروی سامرا ایستاده... تمام قد.
عذر خواهی با منت و با اگر و شاید این قوم، توبه گرگ است.
و در آخر این دردنامه، خطابم با دوستان مسلمان انجمن اسلامی است که اگر همچنان به پسوند نام انجمنتان پایبندید ، در گوش هتاکان بزنید، چرا رگ غیرتتان ورم نکرده؟! چرا صدایتان را نمی شنویم؟! سریع دامان خود را از این لکه ننگ پاک کنید و الا غیرت این مسلمانان لکه و دامن را با هم دور خواهد انداخت.
صبر پیشه ماست
که اگر نبود، تا الان جایی برای جولان دادن و اهانت های این چنینی برایتان باقی نمی گذاشتیم. در این مدت هر چه از دست و دهانتان بر می آمد اسلام را به سخره گرفتید و قصد داشتید "صبح فردا" با آتش بروید خانه علی(علیه السلام)
اما دیگر صبحی برای فردایتان نمی گذاریم.
اردیبهشت، جهنم این قوم بود و این تازه آغاز راه است.
یاعلی ابن محمد...
منبع وبلاگ تسلیم
وبلاگ منبع:http://www.hamidemami.blogfa.com
دعوایی که بین من وحافظ و شهریار و صائب بر سر ترکها ی شیرازی شده از این قراره:
به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارا را
و صائب در جواب میگوید:
هرآنکس چیز می بخشد ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
و جناب شهریار در جواب میگوید:
هر آنکس چیز میبخشد بسان مرد میبخشد
نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن وپا را به خاک گور میبخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستی میگوید:
هر آنکس چیز میبخشد ز عم خویش میبخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و درعقبی
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا
××××××××××
و اما محب الزهرا در دفاع از حافظ وصائب به جناب شهریار میگوید:
اگر حافظ نمی بخشد سر و دست وتن وپا را
و یاصائب نمی بخشد تمام روح واجزا را
دلیل محکمی دارد،مبادا روزی اینها را
بخواند همسرش با اشک و سیل اشک دنیا را
بگیرد،غرقه سازد هم سمرقند وبخارا را
و پیش چشم حافظ آورد صد بار بابا را!!
اگر شاخه نبات او همین یک بیت را میدید
به آتش میکشید آن دم تمام ملک دارا را
و با آن ترک شیرازی،زد وخورد وبراندازی
چنان می کرد تا تازی،به وجد آید ز پیکارا
و بی بی سی وسی ان ان،چنان اعلام میکردند
که حافظ با ((گلت کردم))به پایان برد دعوا را
-------------------------------------------------------------------------------

پاسخ صاحب وبلاگ افسون سخن به محب الزهرا(س):
منم آن ترک شیرازی که راه انداخت دعوا را
خدایا حل و فصلش کن که ویران کرده دنیا را
اگر دعوا سرِ من بود ، می گویم نمی خواهم
نه روح و جسم و چشمش را وَ نه حتی بخارا را
ولی وا شد اگر پای زن و بچه به این دعوا
مقصر آن فضولی ست که گزارش داد خبرها را
چه بی بی سی ، چه سی ان ان ، چه رویترز و چه آفریقا
خدا مرگش دهد ؛ پیچانده از بس این معما را
صاحب وبلاگ بفرمایید در خدمتیم:
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه و افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
.
این هم موعظه نامه ی جناب استادشاکری:
آهای بیکارای علاف! شما دنبال چی هستید؟
همش دنبال این و اون، چرا؟ دنبال چی هستید؟
من اصلا حس ندارم هیچ، که تا شاعر شوم یکهو
الا یا ایها الزنها! شما دنبال چی هستید؟
بیاید بیخیل بشید دیگه، عجب خوشحال و فعالید !!
بچسبید به کتاب و درس، بابا دنبال چی هستید؟
من و حافظ، من و صائب، من و سعدی و شهریار خودامون خسته ایم از شعر، شما دنبال چی هستید؟ . . .

گمنامی مادر و...
گمنامی بچه های مادر...
اینجا نوار خطر کشیده اند...اینجا تابلوی خطر ریزش وسقوط مصالح...
اینجا حرم االشهدای دانشگاه...بچه هایی که مثل مادرشون غریبن...نمیدانم این پروژه را چندسال دیگر می خواهند تمام کنند..شاید از جشن های پرهزینه بزنیم!شاید از اردوهای پرهزینه بزنیم!شاید از سید جوا دهاشمی دعوت کردن بزنیم... از شان استون دعوت کردن بزنیم....تا بالاخره قلک دانشگاه پرشود و آقای دکتر شیرانی قلک را بشکند!!!
هر چند خوبه کلی هزینه کنیم چهارتا آمریکایی مسلمون رو بیاریم که بهمون بگن پشت ولایت فقیه باشین!!!بهتر نیست کسانی رو که با گوشت وپوست وخون وگمنامی و غربتشون به ما درس ولایت مداری میدن رو ....
-------------------------------------------------------------------------
روی کلام با رئسای هر دو دانشگاهه..لذا دکتر شیرانی رئیس ستاد شاهد هم هستن!!
اگر قبلا خودت را میدیدی و میگفتی ایاک نعبد...((منم که عبادت میکنم))خودت را می دیدی وعبادتت را وخدا را...پس از این تثلیث به تثنیه درآی!و خود را نبین وعبادت خدا را ببین تا این حلقه ی مفقود موجب سقوط تو نشود!
آنگاه از این تثنیه نیز که شرک است درای وعبادت را نبین..بلکه فقط خدا را ببین!
واین ندیدن را نیز نبین!!
-------------------------------------------------------------------------------------
در مناجات شعبانیه امده است:الهی هب لی کمال الانقطاع الیک...

سلام برقلب های عاشق...
ای ساربان آهسته ران..کارام جانم میرود...وان دل که با خود داشتم ...بادلستانم میرود
من مانده ام مهجور از او....بیچاره ورنجور از او..گویی که نیشی دور از او..در استخوانم میرود...
در رفتن جان از بدن ...گویند هر نوعی سخن...من خودم به چشم خویشتن ..دیدم که جانم میرود...
خدا میدونه که بچه های دانشگاه ما رو از شلمچه نبردند...از زمین کندند...مگه این خاک چی داره؟نمیدونم اما رد پای کسی اینجا هست.


سلام.امروز شان استون یا همون شان علی استون فعلی مهمان دانشگاه اصفهان بود.شان بازیگر وکارگردان مشهور هالیوودی هست که چندماه پیش در اصفهان نزد آیت الله ناصری اسلام آورد ونام خود را به علی تغییر داد.خانم کارتر هم بودن.
-----------------------
وای ذوق مرگ شدم!تا حالا یه بازیگر هالیوودی را از فاصله نیم متری ندیده بودم.(خطاب به خودم:چقدر بی جنبه ای دختر)!!
خیلی صحبت های زیبایی داشتن .گفتن ما واسه زندگیمون یه نقشه داریم واون ظهور امام زمانه.شکایت از این بود که چقدر وهابیت تو امریکا مسجد زده ولی شیعه مهجور مونده.
اینکه خیلی ها اونجا وهابی میشن وبعد چون اون دین درست نیست از اسلام بیزار میشن.البته یه جا ما رو خندوند.خانم کارتر گفت:حجاب باعث میشه طرف مقابلت با تو به عنوان یه انسان حرف بزنه.نه صرفا یک زن با ویژگیهای زنانه.ولی آقای استون گفت:اگه مرد چشم هرز باشه هزار تا حجاب هم فایده نداره!
بعد گفتند که زن مرد رو به معراج میبره و زنان آمریکا به دلیل نیاز مالی نیست که دچار فحشا شده اند بلکه ارزش انسانی شان را ازدست داده اند.این کارگردانان به دنبال تولید فیلم های مقدس و ارزشی هستند ولی گله دارند که ایران چندان کمکشان نمیکند .در حالی که کشورهایی مثل ترکیه حاضرند کمک های هنگفتی بکنند تا از شخصیتهای اسلامی مانند مولانا که در غرب خیلی تاثیر گذارند فیلم بسازند با شرط اینکه مولانا را اهل ترکیه معرفی کنند...استون در مورد وجود شیطان گفت:وجود شیطان باید باشد چرا که بدون وجود وسوسه تسلیم در برابر خدا معنی ندارد وزیبایی اختیار مشخص نمیشود.خانم کارتر میگوید تا به حال با تبلیغات ما 50 یا 60نفر مسلمان شده اند...
ما چه کرده ایم؟!ایــــــــــــــنــــــــــم امضای شان استون..یه تسبیح سبز خوشرنگ تا اخر تودستش بود...

عکسهای خیلی جالبی که ازش گرفتن دوستام رو بعدا میگذارم!!!
شنیده میشود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که -
پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیدهی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر میداشت
چرا که روی زمین واژهی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژهها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلاً آفریده تو را
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایهی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگیات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکمالتکاثر بود
درون خانهی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابیطالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانهی مولا به پایت افتاده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به جان علی
از آسمان نگاهت ستاره میخواهم
اگر اجازه دهی با اشاره میخواهم-
به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت، نشسته بنویسم
شکسته آمدهام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده
به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بیقرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه[س] در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بیکرانهی توست
"کرم نما و فرود آ که خانه خانهی توست
..........سید حمیدرضا برقعی
بسم رب الهادی المهدی
صاحب عصری که عالم وامدار اوست
گرچه دجالان بدآهنگ
گرچه شیطان های بد ترکیب
داردار و واق واق خویش را آواز می گویند
این نه موسیقی ست
این نه شعر و نه ترانه
این همه فحش است
گوشه هایی ازشعرعلیرضا قزوه...............
____________________________________________________
شخص مشهوری از یک گدای خیابانی مشت خورد..چیز قشنگی میگفت:میگفت اگرمن جواب مشتش را ندهم.برای او بهتر است زیرا کسی او را نمیشناسد وبه واسته ی من میخواهد خودی نشان دهد ومعروف شود...ولی سکوت در برابر احمقی که خیلی ها رپ هاش رو گوش میدن جایز نیست..............
السلام علیک یا فاطمه الزهرا..یا ام ابیها....
دارد میرسد روزهای شادی پیامبر...فاطمیه گذشت.اما ما همچنان سربردیوار خانه ی فاطمه گذاشته ایم و می نالیم...اما ایا گریه های ما...؟؟؟؟!
گریه ای که تعهد وایمان وشناخت محبوب ویا فهمیدن وحس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد...فقط به برای شست وشوی چشم از گرد وغبار خیابان به کار می آید...فراموش نکنیم که یکی ازکسانی که بر سرگذشت حسین(ع)گریست عمرسعد بود.ونخستین کسی که اینگونه گریه برحسین را ملامت کرد شخص بزرگ زینب(س)..
اما توده ی مردم عاشقانه میگریند..برای بیان پیوند خود با خانه ای که در آن رب النوع های حقیقی ساکن اند.رب النوع فداکاری،ایمان...چه زبانی زلالتر وبی ریا تر وصادقانه تر از اشک..؟ملت ما بر گرد در ودیوار خانه ی فاطمه(س)یک فرهنگ پدید آورده است.اشک ریختن ما بر اهل بیت هم از اندیشه سرچشمه میگیرد وهم احساس!و به روشنی نشان میدهد،تئوری دشمنان ما-ونیز روشنفکرانی!!که هرچه آنها از دهانشان بیرون می اید ،اینها فوری عقیده ی شخصی شان میشود-چقدر ناجوانمردانه است.اینها که دشمناممان میدهند که بیش از هزارسال است که یک حرف را تکرار میکنیم وشب وروز وهمه سال وماه میگوییم:علی علی علی(ع)..که همه ی احساس وعشق ونیاز وشوق و ادب وفرهنگ وسراسر تاریخمان وقف یک خانواده شده است ویک حادثه.
آری..به گفته ی امام چهارم ما که بیش از همه پیشوایان جهان معنی دشمن را عمیقانه حس کرده است:سپاس خداوندی را که دشمنان ما را از احمق ها برگزیده است.زیرا اینها نه شعوری دارند که حرف را بفهمند وعیب وهنر کاری را درک کنند ونه شرفی که وسواس ان را داشته باشند که قضاوتشان درست باشد وحقی را پایمال نکنند وتمام اثری را بخوانند تا واقعیت را بشنوند.فقط عقده گشایی میکنند.مثل یک بیمارمصروع هم طرفشان را میزنند هم خودشان را.قضاوت های انها از روی شناخت ومطالعه ی مستقیم نیست.شایعات منتشر در فضا را میگیرند،با بهانه های سطحی ومغرضانه ی خود دمی امیزند ودروغ های شاخ وبرگ دار تحریک کننده ی عوام را برآن می افزایند وبین دوست ودشمن پخش میکنند وعلامتشان این است که این تهمت هایی که میسازند باهم وبا اصل واقعیت درتناقض است. دکترشریعتی
حرف را باید زد...درد را باید گفت:
شنیدن خاطرات وصحبت های حسین یکتا خالی از لطف نیست.(ممنون از مریم جان که بانی خیر شدند.)
تو جبهه بودیم.یه بسیجی اومد گفت:حاجی میشه من پشت بولدوزر بنشینم؟گفتم:نه!نوبت اینه.نوبت اونه! پشت دشمن زیر ارتفاعات میخواستیم یه جاده بزنیم.محاسبمون این بود که مثلا امشب که بزنیم فردا شب میرسیم اون بالا.بسیجی اومد در گوشم گفت:به دلایلی که نمیتونم برات بگم بذار من بنشینم.گفتم باشه.سرشب بود.بولدوزر بود وصخره بود وسنگ ودره وکوه.استخونات خرد میشد.دم دم غروب فعالیتشو شروع کرد که دشمن نبینه.گلوله هم می زدند.قرار بود نوبتش فقط دوساعت باشه به دلیل سختی کار.دم صبح که اومدم دیدم هنوز خودش پشت بولدوزر نشسته و چقدر کار زودتر از محاسبه جلو رفته!!.نمیومد پایین.گفتم اذان صبحه!اومد پایین.یکی دیگه جاش نشست.
خودم رفتم جلوی بولدوزر چراغ قوه انداختم ببینم درست میره جلو یانه؟اومدم پشت دستگاه دیدم چنگک پشت بولدوزر هم خوب داره سنگ ها رو جمع میکنه.اما مثل اینکه یه چشمه شکافته شده وآبی جاری شده وسط جاده!نور انداختم دیدم قرمزه!
از بولدوزر که اومده بود پایین از فرط خستگی روی خاکهای لب دره خوابش برده بود.افتاده بود.هی راننده ی قبلی بولدوزر رو جلو عقب برده بود...هیچی ازش نمونده بود!گوشت چرخ کرده ها رو جمع کردیم بردیم عقب...
دلم میسوزه برای نسل سومی های مثل خودم ..که نه به انقلاب رسیدیم.نه به جنگ..نه فتنه 88.حالا ما موندیم وغربت سید علی...
اینکه دیروز جبهه دانشگاه بود امروز دانشگاه جبهه شعار نیست...یادم میاد سر فتنه ی 88ما مثل جوجه ریخته بودیم تو خیابون...چندتا بچه دبیرستانی.شبا ساعت یازده می رسیدیم خونه!از بس تو ترافیک و دعواهای خیابونی میموندیم..گاهی از تشنگی دوستام وسط اوتوبوس ولو میشدن رو زمین.هیچ کاری هم ازمون برنمی اومد.حتی تا مرز کتک خوردن رفتیم...فقط شعار میدادیم.اما امروز که خیر سرمون دانشجوییم تو دانشگاه می ترسیم به دوستامون هم بگیم این حرفت اشتباهه!متاسفانه بعضی از بچه ها مثه دوست صمیمی خودم..عوض شدن...میشنون از امام معصوم لیطفه می سازن!می خندن.تاییدشون میکنن.تو مراسم هاشون شرکت میکنن.یادمه تو یه جشنی از دانشکدمون منم رفتم..اوضاع بدی بود..تاریک..نورافکن..نوازنده...شلوغی آقایون وخانم ها!!رفتم پاشم!دیدم فلانی که خیلی بچه مثبته وفعال و...هم نشسته...منم نشستم.!فرداش یکی ازبچه های بسیج گفت:جشنو خبر دار شدم.تو که نبودی؟من گفتم دیدم فلانی نشسته...!گفت:اون نشسته یعنی اونجا مجلس پاکیه؟!
خدا ازم بگذره...خدایا شهامتمون رو زیاد کن..
حاج حسین یکتا میگه:بچه ها تو رو خدا بیاین بریم جبهه!تو رو خدا بیاین اعزام شیم.آقا فرمودن ارایش نظامی بگیرین!افسر جنگ نرم شمایین.شما سرباز نیستسن افسرین برای خودتون گروهان درست کنین...منتظر دستور نباشین.ایده ساز باشین.


و اما عملیات بنایی این دیوار چین!!!که روبروی مسجد امام خمینی احداث گردیده با چند تن از خواهران بسیجی بوده!(تف به ریا!!)میگی نه؟نگاه کن...


اینها هم تصاویری چند از اردوی سال گذشته:
در مسیر روستای مصیر!!



بی گمان ،رعایت بهداشت یکی از اصول هر اردوی جهادی است!!!

البته این شوخی هستش..مورچه های اونجا بیش فعال بودن ما تقصیری نداشتیم!

اینجا-روستای وستگان...روستاهای سال قبل در پشت کوه فریدون شهر واقع بودند..وستگان ... آبچک ..مصیر...ولی امسال روستاهای خوربیابانک هست.

این تصویر رو موقع شیر خوردن این....-فکرکنم بزغاله...-شکار نمودیم!!
ا
در صورت تمایل به لینک زیر سر بزنید..البته هنوز افتتاح نشده!
www.jahadipatogh.persianblog.ir
لازم به ذکر است در تمام موارد تبلیغاتی که عکس هاش هست بنده فقط عکاس وتماشاچی بودم.دست همه ی بچه های ولایتی درد نکنه.امیدوارم امسال منو هم ببرن.
سلام.چقدر باید سر به هوا باشی که باکفش بری تو اتاق عمل!!و بعد با دمپایی از بیمارستان بزنی بیرون که برگردی دانشگاه!!
بسم الله الرحمن الرحیم...
بحرطویلی خواندم خیلی زیبابود...
در ادامه ی مطلب قرار دادم تا دوستان هم استفاده کنند..
و این بحر طویل است...
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
سلام.برای خوندن عاشقانه های این شهید برید ادامه مطلب..

از گرسنگی نای راه رفتن نداشتم.تو سفره حتی یه تکه نون هم نبود.علی ومصطفی حتی یه قاشق غذا هم برام نگذاشته بودند.کف اتاق پر از نون خشک وته سیگار وآت وآشغال بود.دو ماهی بود کسی اتاق رو جارو نزده بود.سریع رفتم سراغ یخچال خودمون.اما به جز کاهوی کپک زده ی هفته ی پیش هیچی تو یخچال نبود.با خودم گفتم حتما تو اتاق 10یا 12چیزی پیدا میکنم که بخورم.مجبورشدم پابرهنه تا اتاق ده برم.آخه یه جفت دمپایی بیشتر نداشتیم که اینو هم از اتاق تلوزیون دودر کرده بودیم.
هیـچکس تو اتاق10نبود.بوی گند ظرف های نشسته حتی تو کوریدور هم به مشام می رسید.تمام سوراخ سمبه های اتاق رو گشتم دریغ از یه حبه قند.هر موقع می رفتم تو اتاق 10خنده ام میگرفت!آخه یه گوجه گندیده یه ماهی بود که به دیوار اتاق خشکیده بود و یه چهره ی هنری به اتاق داده بود.دیوارهای اتاق به رنگ قهوه ای شده بودن آخه عادت داشتند که ته چایی رو بپاشند روی دیوار.
سریع رفتم تو اتاق 12....(برای خواندن ادامه ی ماجرا به ادامه ی مطلب بروید!!!)
هیچ دلی عاشق و دچار مبادا
عاقبت چشم انتظار مبادا
می روی ابرها به گریه که برگرد
چشم خداوند اشک بار مبادا
تشنه لبی مست رفته است میدان
این خبرسرخ ناگوار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان
وعده ی دیدار بر مزار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا
شیهه ی اسبی به گوش می رسد از دور
شیهه ی اسبی که بی سوار مبادا
وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ی سرخی به رهگذار مبادا
زندگی سبز ومرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا
عالم کثرت گشوده راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا








هیچوقت از هم جدا نمیشدند. از دوران دبیرستان با هم بودند. این اواخر صیغه اخوت هم خواندند. با هم برادر شدند. روزی نبود که یکدیگر را نبینند. همیشه کنار هم مشغول نماز میشدند. وقتی یکی زودتر بیدار میشد دیگری را برای نمازشب بیدار میکرد.
خیلیها به رفاقت این دو حسرت میخوردند. محمد میگفت: بعد از شهید هدایت خدا رحمان را برای من فرستاد. سیدرحمان هاشمی را.
رحمان از دانشجویان گردان ما بود. همان سال 65 قبول شده بود. اما دانشگاه اصلی او جبهه بود. دانشگاهی برای آخرت.
تورجی معاون گردان شد. رحمان هم شد بیسیمچی او. البته این بهانه بود. بیسیمچی همیشه باید در کنار فرمانده باشد. میخواستند لحظهای از هم جدا نشود.
آنها همدیگر را نصیحت میکردند. مشغول تهذیب نفس بودند.
اگر اشکالی در کار هم میدیدند تذکر میدادند. مواظب بودند معصیتی از آنها سر نزند. تا اینکه زمان فراق رسید!
مرحله دوم کربلای پنج بود. قرار شد گردانها به سمت کانال پرورش ماهی حرکت کنند. چند سر پل روی کانال بود. عبور از آخرین سرپل به گردان ما واگذار شده بود.
نیمههای شب بود. از لابهلای خاکریزها عبور کردیم. به نزدیکی آخرین سر پل کانال رسیدیم. کمی استراحت کردیم. برادر تورجی جلوتر از بقیه بود. سیصد نفر هم پشت سر او. بلند شدیم و از کنار جاده خاکی جلو رفتیم. در سکوت کامل.
برای حمله آماده بودیم. پنجاه متر تا سنگر تیربار عراقی فاصله داشتیم. قرار شد با دستور فرماندهی همه سر پلها با هم آزاد شود. در زیر نور منّور داخل سنگر عراقیها را خوب نگاه کردم. به جای تیربار پدافند چهارلوله ضد هوایی گذاشته بودند!
به کناره جاده چسبیده بودیم. برادر صادقیان از مسئولین گردان بود. رفته بود روی جاده. او از بچههای قدیمی لشگر بود. وضعیت را بررسی میکرد. ایشان یک دستش را در عملیات قبلی تقدیم کرده بود. عراقیها هر از چند گاه رگباری را به سمت مقابل میگرفتند.
یکدفعه رگباری به سمت ما بسته شد. گلولهای درست به گردن برادر صادقیان اصابت کرد. او روی زمین افتاد. همان لحظه منّور شلیک شد. هیچ کاری نمیشد کرد. اگر دشمن بفهمد که چه خبر است همه تلاشها از بین میرود.
این را برادر صادقیان هم میدانست. با دست جلوی دهان خود را گرفته بود. پاهایش را به زمین میکشید. او در مقابل ما دست و پا میزد. صحنه دلخراشی بود. لحظاتی بعد دستور حمله صادر شد. چندین گلوله آرپی جی به سنگر دشمن شلیک شد. اما سنگر بتونی بود. شلیکها فایدهای نداشت.
بچههایی که جلو بودند با هم به طرف سنگر دویدند. فاصله کم بود. سنگر پدافند سریع تصرف شد. اما با شلیک پدافند حدود سی نفر از بچهها از جمله رحمان هاشمی روی زمین افتادند!
محمد تورجی سریع بچهها را جلو برد. بقیه سنگرها یکی پس از دیگری تصرف شد. ما به کنار جاده رسیدیم. هدف از حمله تصرف پلها و رسیدن به این جاده بود.
هوا روشن شده بود. شهدا و مجروحین را به عقب منتقل کردیم. سیدرحمان هاشمی در میان شهدا بود. ساعتی دیگر باید منتظر پاتک وسیع عراقیها باشیم. این را همه میدانستند
برادر صادقی فرمانده گردان نیروها را آرایش داد. سنگرهای جدا از هم در پشت جاده ایجاد کرد. بعد هم تعداد کمی نیروی ورزیده با تجهیزات کافی به آنجا فرستاد. بقیه نیروها را هم به سنگرهای عقب فرستاد. این کار او نشان از تجربهاش داشت.
عراقیها پاتک سنگینی انجام دادند ولی با لطف خدا بیاثر بود. با کمترین تلفات جلوی حمله آنها گرفته شد. ساعتی بعد منطقه آرام شد. تورجی را دیدم. با چهرهای گرفته و عصبانی این طرف و آن طرف میدوید. تا من را دید گفت: رحمان رو ندیدی!
حقیقت را نگفتم. فقط گفتم: میدونم مجروح شده.
رنگش پریده بود. بالاخره رفت عقب. در کنار سنگر پدافند پیکر بیجان رحمان را دید. رحمان با آن چهره معصومانهاش. گویی به خواب عمیقی فرو رفته بود.
آن روز را فراموش نمیکنم. تورجی داد میزد. گریه میکرد و رحمان را صدا میکرد. میگفت: بی انصاف مگه قرار نبود ما با هم بریم! مگه ...
تا چند روز حال محمد همینطور بود. هر وقت کاری نبود میرفت یک گوشه و بلندبلند در فراق رحمان گریه میکرد. این گریهها تا یک هفته ادامه داشت. تا اینکه یک روز دیدیم محمد خوشحال و بانشاط است. یکی از بچهها رفت و از او سؤال کرد.
او هم گفت: دیشب خواب رحمان را دیدم. یقهاش را گرفتم وگفتم: مگه قرار نبود ما با هم بریم! پس چرا...
رحمان هم دستان من را رها کرد و گفت: محمد رفاقتهای این طرف با دنیا فرق داره! تو باید بیشتر تلاش کنی!
برادر تورجی تا همین جای خواب را تعریف کرد. اما باید چیزهای دیگری هم گفته باشد. چرا که او بی دلیل اینقدر خوشحال نبود.

امروز عزاداری پرشوری برگزار شد...آدم نمیدونه دقیقا عزادار کیه!مدام داغ روی داغ اضافه میشه!وقتی روضه ی مکشوف میخونن..شرح حال حضرت زینب و امام حسن(ع)وامام حسین (ع)هم به داغ جانسوز حضرت زهرا(س)اضافه میشه..
و واقعا امان از دل زینب(س)،،هم در حادثه ی عاشورا وهم قبل از اون داغدار پدر..مادر..امام حسن(ع)..
کسی ست وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه زماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هرسویش
وقتی نذری رو دادن!دایی جان از خونه پیامک زد:انفقوا مما رزقکم الله!من وخاله هم با هم بودیم.خاله نوشت:لو یشاء الله اطعمکم!
بعد همین طور دعوا ادامه پیدا کرد...ان انتم فی ضلال مبین..وبازم خاله:لو هدانا الله لهدیناکم...
و دیگه وقتی آدم کم میاره میزنه تو فاز بی ربط...
افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت...؟
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
امروز خود عشق بود...شهدا برگشتن!گفتن قبل عید اومدین خونه ی ما ..ماهم اومدیم بازدید...گمنام نبودن..اسم یکی شون محمد مهدی بود...یکی شون اکبر...یکی از این شهدا از کربلا اومده بود.اسیر باشه وشهیدش کنن می دونین چه زجریه!منم نمیدونم ولی یکی از دوستان خانوادگیمون که آزاده س وقتی اسم اسرایی میاد که شهید شدن دیوونه میشه..اشکش درمیاد..
شهدا اومدن..دویدیم سمتشون وآقای گنجی گفت یکی از این شهدا مادرش چشم به راهش بود و از غصه مرد...حالا مادر نداره.بدین خواهرا تشییعش کنن..براش خواهری کنن.
دستم رو بردم زیر تابوت شهید..چند متری رفتیم.همه میخواستن زیر تابوتو بگیرن.هول میزدن ومن خوردم زمین و یه لنگه کفشم گم شد ولی از شلوغی نمیشد برگشت عقب.جمعیت منو با خودش میبرد وبچه ها از اون آخر برام کفش می فرستادن جلو!!ولی هیچ کدوم لنگه کفش من نبود!ینی این بلا سر خیلی های دیگم اومده!
رفتیم جلو تر دیدیم کفشمون اون جلو منتظرمونه!مثه اینکه یکی شوتش کرده جلوتر!!
خلاصه با اشک شهید رو بدرقه کردیم تا دم مصلا...وقت اذان بود...یه موذن اذان میگفت وبرادرای دانشجو انگار که خطبه ی امام سجاد بخونن وسط اذان عزاداری میکردن وسینه میزدن.. موذن گفت:اشهد ان محمدا رسول الله...وهمه فریاد میزدند:یا زهرا یا زهرا یازهرا یازهرا...(بین آن دیوار ودر...زهرا صدا میزد پدر..)وقتی موذن گفت:اشهد ان علی ولی الله..
همه فریاد میزدن حیدر....حیدر...(چاه از امشب انیس اه مولا میشود..)اونجا کربلا شده بود..شهدا از نو شهید شدند...
هیچ جای دنیا همچین شور وحالی پیدانمیشه ..بین یه عالمه جوون هم سن وسال وآرمانگرا..اون طرف آبیها شما چی دارید؟شما اشک ندارید که واسه شهید بریزید...شما شهید ندارید.کشته هایی دارید که نزد شیطان روزی میخورند.خودتون آتیششون میزنید واسید می پاشید روشون وبی تفاوت تو جنگهای باطلتون از کنارشون رد میشید...
بچه ها تو مسجد الغدیر..تو پایتخت دانشگاه افتادن رو تابوت محمد مهدی..واقعا اون لحظه انگار برادرم بود..وهمنام برادرم هم بود...همتون سوختید.عشق سوزانه دیگه!برای من جا مونده دعا کنید .دعا کنید قلبم رو خودشهدا هدایت کنن.
اگه با شهدا رفیق بشیم هیچ چیز نمیخوایم.اونا نردبانی هستن تا خدا...
فردا روز شهادت داداش محمده..مصادف با ایام شهادت حضرت زهرا.شهید تورجی زاده به حق مادرت زهرا دعا کن.هممون ولایتی باشیم نه به حرف بلکه به عمل.فرمانبر بی چون وچرا...


بابا جان داد...
سلام...گزارشی از حضور همسر شهید رضایی نژاد ودختر کوچکش آرمیتا (در دانشگاه اصفهان) که پدرش رو در مقابل چشمهاش ترور کردن و...به نقل از وبلاگ((وقتی دچار شدم))قرار میدم!خوندنش خالی از لطف نیست...منبع :لینک زیر
www.mohsen025.blogfa.com

می ترسیدم ..نه اینکه از اجرا بترسم.تا حالا با خانواده ی شهید صحبت نکرده بودم و نمی دانستم چه بگویم! اگر کلی هم حرف را در دهانت مزه مزه کنی باز وقتی که حرف را زدی نمی دانی که دل دختر شهید را سوزاندی یا نه! شما جای من بودی چه می کردید؟ به بچه ها می گفتم کاش می شد کسِ دیگری را برای اجرای برنامه بیاورند. گفتم خانم باشد بهتر است! بچه ها مخالفت کردند. نمی دانم این آقای بهداد پور را چه کسی سر راه گذاشت! می گفتند که دانشجوی دانشگاه یاسوج است و سابقه اجرا داشت. خلاصه ما هم از خدا خواسته، گفتیم که به او بگویید که برنامه را اجرا کند!
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقودالاثر، بابای زخمی
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟
گیرم پدر یک آدم فرضیست ، باشد
تا کی فشار خون مادر بیست باشد؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!
یک بار هم از گیرودار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی؟!
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
آقا آدامس شیک...پفک های ترد ترد
کودک دوباره گوشه ی کت را کمی فشرد
آقا بخر ،مریض شده مادرم ولی
هرگز نرفته است به دکتر و خرد خرد
دارد ضعیف و خسته وتبدار میشود
دارد شبیه عکس پدر می شود ..که مرد!
نشانی ات را از مادرت پرسیدند
گفت:گلزار شهدا...قطعه ی...
یادم افتاد قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد...

← صفحه بعد