مشغول راه رفتن در بازار مدینه بود که صدای مسکین دوره گردی به گوشش رسید

 

" به من غریب کمک کنید ...           

             ... به من غریب کمک کنید "

 

فوراً به اصحاب فرمود: این صدا صدای کیست که ادعا میکند غریب است؟

اصحاب گفتند: یابن رسول الله! پیرمرد مسکینی است که گویا اهل این شهر نیست. تقاضای کمک دارد از مردم

امام زین العابدین فرمود: او را نزد من بیاورید

آوردند پیرمرد را

حضرت پرسید: آیا تو بودی که ادعا میکردی غریبی؟

پیرمرد عرضه داشت: بله یابن رسول الله، من در این شهر هیچ کسی را ندارم

حضرت فرمود: از تو سوالی دارم، که میخواهم جوابش را بدانم

پیرمرد گفت: بفرمائید آقا جان!

(حال آنکه همه مردم هم جمع شده اند تا ببینند ماجرا از چه قرار است؟ همه منتظر شنیدن سوال امام و پاسخ پیرمرد هستند)

امام سجاد (علیه السلام) پرسید: اگر همین حالا، ملک الموت تو را قبض روح کند، این مردم با تو چه میکنند؟

پیرمرد مسکین با تعجب پاسخ داد: معلوم است! همه ی این مردم میدانند که من مسلمانم. بر هر کسی که جنازه ی مرا ببیند واجب کفائی است که غسلم بدهد، کفنم کند، و مرا به خاک بسپارد ...

شانه های امام زین العابدین لرزید و گفت: پس دیدی غریب نیستی؟! خودت میگوئی که این مردم غسلت میدهند، کفنت میکنند و به خاکت میسپارند! ای پیرمرد! غریب، پدر من حسین (علیه السلام) بود، که بین دو نهر آب سر از تنش جدا کردند ... نه غسلش دادند، نه کفنش کردند، و نه کسی به خاکش سپرد ...

نه تنها این کارها را نکردند، که اسب هایشان را نعل تازه زدند و ...