"هر قصه آنی دارد.آن این قصه هم تنهایی ست...

روایت آدمهایی که سهم بیشتری از رنج برمی دارند...."

                                      * * *       * * *

 توی ظرف یک بار مصرف غذا می خوردیم. صدای بهم خوردن قاشق وبشقاب باعث می شد حمله ی عصبی سراغش بیاید،موج که می گرفتش ، همسایه ها را خبر می کردم.آن ها می امدند دست و پای ایوب را می گرفتند.رعشه می افتاد به بدنش.بلندش می کرد و محکم می کوبیدش به زمین.دستم را می کردم توی دهانش تا زبانش را گاز نگیرد.

لرزشش که تمام می شد،شل وبی حال روی زمین می افتاد.

ومن انگشت های خونی ام را از بین دندان هایش بیرون می آوردم.....

"شهید  ایوب بلندی به روایت همسر شهید"

برگرفته از کتاب اینک شوکران3

 

بی ربط نوشت:آپ بعدی این وبلاگ  ان شاء الله ایام محرم.