شاید بعضی روزها  اگر یک شاعر بودم بزرگترین اثر ادبی ذهنم را خلق می کردم.و اگر یک نویسنده بودم ...

اما هیچ یک از این ها من نیستم. فقط بین واژه ها،بین ظرف های برچسب دار و مستعمل بی ارضه ای که هجا هجا دور هم جمع می شوند و انجمن صنفی برای خودشان راه می اندازند که مبادا کسی که قلمش  لنگ می زند ابهتشان را به سخره بگیرد ،گیر کرده ام.لحظه ها را رصد می کنم شاید بختک سنگینی که نشسته روی قلمم بلند شود
 امروز برای یک لحظه یاد روزی افتادم که چشمم به پنجره ی بخار گرفته ی اتوبوس خیره  مانده بود و باشیطنت کودکانه ای لحظه شماری می کردم برای آنکه مسافر کناری ام پیاده شود و بعد با انگشت اشک شیشه ها را در بیاورم.
مسافر کناری ام پیاده شد
....اما قبل از رفتن برای آنکه بفهمد به ایستگاه رسیده یانه تمام شیشه را با دستمالش پاک کرد....
وب اینکه چرا چشمهای مبهوت من یاد نگرفت هرلحظه باید منتظر یک "ناگاه" و یک "ناگهان" باشد....
شاید برای اینکه می شود منتظر ناگهان بود اما منتظر ناگاه نه...!
چون ناگهان خلاف عادت است وناگاه خلاف انتظــار....
و ناگاه می تواند داستان تلخی بنویسد که در آن هیچ ناگهانی مقصر نیست.فقط داستان را این گونه نوشته اند.
البته شاید برای شما ناگاه با ناگهان هیچ فرقی نداشته باشد. اما ...خب...واژه ها خوب یا بد توی ذهن هر کدام از ما ب شکلی امانت اند که اگر این را می دانستیم لابد حراست دانشکده ی ادبیات یک فرد معمولی نبود.اصلا خود ما امانتیم.یکی می سپاردمان ب خدا.یکی می سپاردمان به زندگی.و در آخر هم یکی می سپاردمان ب خاک.

و جالب تر اینکه روی دوش این امانت امانتی گذاشته اند که کوهها از حملش عاجزند.و ما با همین دیوانگی دوست داشتنی مان آن امانتی را قبول کردیم.حالا تصور کن یک امانت بار هم امانت بکشد.


حالا بهتر می فهمم  امام حسین(ع)چرا بزرگ است.چون تسلیم است.از مرز بندگی خدا بیرون نرفته .عبد است.امام آنقدر تسلیم است که در مقابل هیچ ناگاه و ناگهانی خم ب ابرو نمی آورد.اصلا زبان افسوس و گلایه بلد نیست.

گلایه هایی که جای شکرگزاری را بگیرند.که چشمت را به روی همه خوبی ها ببندند.

وحالا بهتر می فهمم که چقدر با امام فاصله دارم وباید برای کم کردن این فاصله ها چقدر تلاش کنم.

بعضی وقتها دلت می خواهد بعضی حرف ها را از خود خدا بشنوی.نامه ی خدا را باز می کنی و نوشته است "ولاتک فی ضیق" دلتنگ نباش.

واصبر و ما صبرک الا بالله و لا تحزن علیهم و لاتک فی ضیق ...

" ودر عروق چنین لحن،چه خون تازه ی محزونی..."