ماه بالای سر آبادی

اهل آبادی در خواب

روی این مهتابی خشت غربت را می بویم

داشتم شعرای سهراب را می خوندم و به این فکر می کردم که پشت ذهن سهراب چی می گذره؟

توی ذهن آدمها را شاید گاهی بشه دید ولی پشت ذهنشان را نه.مثل وقتهایی که در یک دادگاه همه راست می گویند اما حقیقت پنهان می ماند.من دوست داشتم پشت ذهن سهراب را ببینم و بفهمم سهراب چرا احساس غربت می کند.

ته تهش به نتیجه ی مبرهنی رسیدم.چون انگار از همون توی ذهنش معلوم بود که پشت ذهنش چی می گذره.شایدم برداشت من این شکلیه:

در شهری که هیچکس ماه را نمی فهمد شاعری که حضور ماه را درک کرده شبیه کسی است که بین زنده ها روح یک مرده را می بیند ولی چون از توضیح این فهم برای بقیه عاجز است غریب می شود،غریب می ماند.

الهی! ارحم فی هذه الدنیا غربتی . . .