ساده با تو حرف می زنم

مثل آب

          با درخت

مثل نور

          با گیاه

مثل شب نورد ِ خسته ای

                            با نگاه ماه

 ساده با تو حرف می زنم

کیست اینکه خیره مانده اینچنین

مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟

 من ؟ نه،

         این، نه من

                   نه، نیستم!

 کیستم؟

مادرم کجاست؟

من کلاس چندمم؟

دفترم

کتاب فارسی

جزوه های خط من کجاست؟

 

من چرا چنین هراسناک و مضطرب... ؟

من که در کلاس

جزو بچه های خوب بوده ام

ساکن و صبور

من همیشه گوش داده ام

دفتر مرا نگاه کن

بارها و بارها

بی غلط نوشته ام :

"آب"

"آذر"

"آفتاب"

مشق های من مرتب است

موی سر و ناخنم

...

ساده با تو حرف می زنم

این پرنده ای که من کشیده ام

چرا نمی پرد ؟

این ستاره

سرد و کاغذی است

این درخت

بی بهار مانده است

دانه های این انار

طعم مرگ می دهد

 

من دلم گرفته

هر چه می روم نمی رسم

رد پای دوست

کوچه باغ عشق

سایبان زندگی کجاست ؟

من کلاس چندمم ؟

کودکی

بهانه ی بهار را گرفته است

...

از محمدرضا عبدالملکیان باتصرف و اندکی فضولی در آن!