راهیان نور نوشت:

زودتر از بقیه آماده ی رفتن می شوی که کمتر دلشوره بیفتد به جانت و باورت بشود آخر همه ی سفرهای دنیاسفر دیگریست. چند قدم که برگردی می بینی ذره ذره جا ماندنت را.

بازهم اجزای فاجعه گرد هم آمده اند تا منهدم شوی.بشوی همان پازل با تکه های گمشده.

تو هنوز داری  راه می روی.نور به جسم کدر که بخورد سایه می اندازد و تو حالا همان خالی کدری که جرم دارد.

تو نیستی وسایه ات دارد راه می رود.

...

خب این سایه دوست دارد گاهی ضابطه ها را بهم بزنی.دلش می سوزد تویی که یک عمر اول از همه خبر های خوب وبد او را شنیده ای حالا با سلام علیک سرد ویخ زده زل بزنی تو چشمهایش و او هم باز زل بزند توی چشمهای قاب عکست که نیست وعاقبت این نگاهها نیمساز هیچ محبتی نشود.

حالا که دیگر دست چشمهایم را خوانده ای.تو هم زاویه بگیر از دلت .هی دور شو.هی نمان.آنقدر که  من دیگر همان سایه هم نباشم.همسایه..

اما نه..به حرمت همان دلواپسی روشن، در هیاهوی جنجال ها با من همسکوت شو تا غوغایی به پا کند سکوتمان.آرامش آرامستان بهم بریزد.مرده ها بگویند هیس . وزنده ها خنده ی زیرکانه ی تو  را نبینند.چوب خط آخر را بگذار و تمامم کن1.قول می دهم درس خوبی بشوم برای بقیه.

می دانی !حق دارم که دلم بخواهد از دور که می رسم برایم دست تکان بدهی.تصور کن!یک حجم روشن  را که دارد برای یک خالی کدر دست تکان می دهد.اما ،"همین دنیای کوچک و شسته رفته ای که در کودکی همه ی حق ها را به من می داد هر روز دارد مرا از حقی محروم می کند.."

پ.ن:..و نمی دانی چه کیف غمگین و مبهمی می دهد توی یک نوشته هم شخص اول باشی هم دانای کل.بروی در ضمیر همه ی ضمیرها کتمان بشوی ومثلا او را که کنار بزنند تو پیدا بشوی بعد بروی تویی بشوی که قبلا او بوده یا منی که دیگر او  نیست...

1:در چشهایش خیره شو،یکبار آسان جان بده/لبخندهای تلخ را با مرگ خود پایان بده..