این نوشته نه به اشتیاق نویسندگی ست نه مخاطب می طلبد نه دردی از کسی دوا می کند.شاید تاثیر یه عصر دلگیر باشد.شایدپژواک نوای محزونی ست که اباالفضل با همان لباس بلوچی بلند زمزمه می کند که احتمالا حالا هم کنار مسجد روستای امیرنظام ایستاده و دارد  رد شدن آدمها را نگاه می کند. شاید هم گوشه ای از معصومیت زنی که با چشم های پرآب نگاه می کند به بچه اش که حالا سوء تغذیه گرفته و موهایش دارد می ریزد.

پاسگاه کوله سنگی را که رد کنی می رسی به ملک سیاه کوه.نقطه صفر مرزی...بعد روستای حرمک،شهر سوخته...وبالاخره زهک.اما از زهک که قدری فاصله بگیری.روایت فقط روایت اشک است.روایت مردانی که کاف فشار سنج به دستشان زار می زند .

فقط آقای رییس جمهور!

در کشوری که من زندگی می کنم مناطقی هست که بهار نمی شود.برایشان پیام تبریک نفرست.

برای پیرمردی که توی اصطبل زندگی می کند.یا خانواده های تک سرپرستی که با بچه های فلج و نبود امکانات دارند دست وپنجه نرم می کنند.برای روستایی که 80 درصد بیماری هایشان سل است.برای دختر شیعه ای که در خانه ی بی حصار زندگی می کند...برای حسرت یک قرص نان پیام تبریک نفرست.آنجا بهار نمی شود.

 

نوروز93-زهک