با انگشت هایی که پر از اشتیاق ننوشتن است بیت می نویسم.تو می خوانی ومی گویی بیت های خوبی نوشته ای.اما چون ساخته ای احساسش کمرنگ است. شعر باید از درون بجوشدبعد پرورده شود.

-بله.دیروز این شعر را ساختم...!

 دیروز که دفترت روی میز بودمن چند تا از شعرهای تو را خواندم:(

حالا این شعرها چرا همه راوی عشق اند؟مردم شعری دوست دارند که شاعر توی ان زندگی بکند.

-خوب..خب این شعرها چادر دارند.

چادر دارند؟!!!منظورت نمادهاست؟

-نمی دانم...مهم نیست.مهم نیست مردم چه شعری دوست دارند.

از فاضل تقلید می کنی؟

-نه.فاضل زیاد می خوانم.

خب از امروز امتحان کن.چادر شعرت را بردار...

-یک شعر بی چادر هم دارد.باز هم صفحه بزن...

 

این دفتر دقیق مربوط به چه کاری ست؟از شیر مرغ تا جان آدمیزاد تویش پیدا می شود.

-این نوار مغزی من است.

بله هر ادمی برای خودش یکی از همین دفترها دارد.

-شاید...من هر دفتری که دارم چ ریاضی باشد چ زبان عاقبتش همین می شود:)

..بعد صفحه می زنی ومی گویی حالا فهمیدم منظورت چیست!این شعر چادر ندارد.زیباست اما می تواند پرداخته تر باشد.

-شما شاعرید؟

فقط زیاد شعر می خوانم.نه مثل شما..

-نه خانم.من هم شعر نمی نویسم. فقط  گاهی شعر را زندگی می کنم...