اللهم صل علی محمدوآله محمد وطیب بقضائک نفسی و وسع بمواقع حکمک صدری وهب لی الثقه لاقرِْ معها بان قضاء ک لم یجرالا بالخیره وجعل شکری لک ما زویت عنی اوفر من شکری ایاک علی ما خولتنی..                                                       

                                                        قسمتی ازدعای سی وپنجم صحیفه سجادیه

 

 

دلم خیلی می خواهد بنویسم.شاید خاصیت پاییز باشد.شاید..

اینها گاه نوشته هایی است که هر بار حوصله ای دست داده گوشه ی دفترچه ام نوشته ام.لذا منقطع و پراکنده است ودر انتخاب جملات به خوبی دقت نشده.همچنین لحظه های زیادی از قلم افتاده..

 


شوق پرواز

دلم پر از اشتیاق است،خصوصا به خاطر اتفاق خوبی که قبل از رفتنم افتاده.با کیفیتی غیرقابل وصف که به گمانم بعد از سفر کربلا زیباترین دعوتی بوده که به لبیک رسیده.شب میلاد امام رضا(ع).

این بار با همیشه هایی که به این مقصد سفر کرده ام فرق می کند،در کوله بارم حرف های تازه ای برای گفتن دارم،جنس بی تابی هایم،بغض ودلتنگی عجیبی که گلویم را گرفته بود..اینکه امسال چندبار با بهانه های مختلف از سفر انصراف داده بودم ودلم آمادگی حضور در محضر امام(ع) را نداشت..

 اما حالا با شوقی وصف ناشدنی انتظار می کشیدم.تا اینکه  اسم بعضی ها لحظات آخرخط خورد و من و چند نفر از همراهانِ روزهای خوب آبعلی که یکی دوسال است فارغ التحصیل شده اند به لیست زوار اضافه شدیم.

 

قبل از رفتن تفال می زنم به دیوان حافظ و فالی که دلم را بیشتر می لرزاند:

 

سر ارادت ما وآستان حضرت دوست        که هر چه برسر ما می رود ارادت اوست

...رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت         چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

 

شوق دیدار

زائری که خود را به مشهد رسانده" دوست دارد تا از  دروازه ی شهر به درون می آید و به آغاز خیابان می رسد هیچ رنگی،نوری،نئونی..حق نداشته باشد در برابر زیارتگاه او که در انتهای راه می درخشد خودنمایی کند،عرض وجود کند.

او دوست دارد خیابان مسیر خاموش وفروتن نگاه او باشد وهمه چیز خود را بدزدد واز سر راه او کنار کشد وآن را که مشتاق وبی تاب دیدار اوست یک راست به منظور خود برساند.."1

با گام های تند مسیر پر زرق وبرق خیابان تا باب الرضا را طی می کنیم ومن در دل این غزلم را می خوانم:

بی زارم از بازارها وقتی تو را گم می کنم

                                                      از گریه لبریزم ولی دارم تبسم می کنم

 

یادنوشت

دیدار آخر ما عرفه بود...

شب عرفه وباران..و من چندبار توی دفترچه ام نوشتم:

عرفه ای که باران هم ببارد،

                                   چه شود!

                                  عرفه ای که باران هم ببارد

و بعد توی ذهنم با شعر قیصر مقایسه اش می کردم!!

این روزها که می گذرد

                        شادم

                        این روزها که می گذرد

چه سنخیتی داشت نمی دانم!!:)بگذریم. توی صحن عکاسی می کردم.از خادمان که سریع فرش ها را جمع می کردند وجانبازی که روی ویلچر نشسته بود و داشت فرش ها ی صحن تو را جابه جا می کرد.

            "من از همان اول باران بی قرار می دانستم دیدار دوباره ی ما میسر است" 2

 

حدیث نفس

این بار نیازمندتر وصمیمی تر دنبال تو می گردم و دائم این جمله از ذهنم عبور می کند:

-از امام خودش را بخواه!

و جمله ی آخر مادربزرگم که دم رفتن گفته بود"آدم هیچ وقت فلسفه ی وجودی اش را زیر سوال نمی برد!البته هیچ کس به من نگفته تو این کار را کرده ای.من باب مثل می گویم!

-لبخند می زنم.پر واضح است که مرا می گوید!!مدتی تکیه کلامم همین بود:

فلسفه ی وجودیم له لهانه! :)

آخ آخ مادربزرگ چقدر مهربان است که دلش برای فلسفه ی وجودی من هم می سوزد:)

×دلم غذاهای خوشمزه امام رضا(ع)را خواست:(

 

دلتنگی

از امام(ع)یک دلتنگی دائمی طلب می کنم.هر چند سخت است امادلتنگی همان نیروی شاعرانه ای است که آدمی را به قله های برتر از عقل می برد.قله های جنون!

عین.صاد می گوید:کمال مقابل نقص است .آدمی که به کمال رسید کارش تمام نشده،انسان "یهدی الی الرشد" است و من فکر می کنم کمال همان پختگی عقل است که چون حاصل شد جاده ی رشد آغاز می شود..جاده ی عشق!

گویا آوینی هم با من هم عقیده است:))

"در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست.با عاشق بگو در کار عشق عقل ورزد نمی تواند.با عاشق بگو در کار عشق انصاف دهد نمی تواند.عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند.جنون نیز...

و اصلاعشاق می گویند این جنون عین عدل وعقل است.عاقلان می گویند خداوند عادل است.عاشقان می گویند بل عدل آن است که معشوق می کند.عاقلان چون به معرکه ی بلا درآید می گویندشکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد وعاشقان چون به معرکه ی بلا درآیند گویند:اگر با دیگرانش بود میلی ،چرا جام مرا بشکست لیلی."

آهسته گفت من که کبوتر نمی شوم...

روز اول به شرح دلتنگی گذشت.مثل ابری شده بودم که هرچه می بارد بغضش بیشتر می شود.از غصه های نداشتنش،از گریه ها وبی تابی های ندیدنش می گفتم.از فاصله ی زیادی که افتاده بود بین ما..

امروز اما سکوت مبهمی ذهنم را گرفته.نشسته ام توی صحن انقلاب و می نویسم.

نزدیک طلوع آفتاب است.نقاره می زنند.به خودم جرات ندادم تا نزدیک پنجره فولاد بروم.

هنوز حرم هم نرفته ام.هرچند امام به همه ی زوار نظر دارند چه اطراف حرم چه صحن ها..اما دلتنگی فاصله نمی شناسد.دلتنگی از فاصله بیزار است..

فضای سنگینی قفسه ی سینه ام را گرفته.چشمم خشک است.نگاه می کنم به آسمان و ریسه هایی که آسمان صحن را آراسته اند و به ماه که هنوز پیداست..

با حسرت نگاه می کنم به کبوترها واحساس خوبی که کبوتر شدن دارد.که یک دفعه یک دسته کلاغ می آیند سمت گنبد.من که فکر می کنم این موضوع فقط مربوط به شعر خانم عباسلوست با تعجب از زائری که کنارم نشسته می پرسم.اینها کلاغند..؟

سری به علامت تایید تکان می دهد.حالا دیگر صدای قارقارشان با صدای نقاره خانه درآمیخته.با خودم می گویم این ها که مثل کبوترها مجاور نیستند.لابد زائرند.و چقدر زیبا.

حالا فضای سنگینی که اطراف قلبم را گرفته بود رقیق شده.می توانم سمت پنجره فولاد بروم..حال دلم خیلی بهتر است.زائری که کنارم نشسته با تعجب نگاه می کند وسوالی می پرسد که وسط اشک خنده ام می گیرد.."به خاطر کلاغ ها گریه می کنی؟"

 

دحوالارض

برنامه ی حرم شناسی گذاشته اند.نمی رویم.پونه جمله ای می گوید که از درونمان می گذرد.

"ما حرم را می شناسیم،امام را نمی شناسیم".

امروز روز زیارتی خاص امام رضا(ع)است.ان شا’اله سمت ضریح هم خواهم رفت..

دلم برای نشستن کنار دیوار رواق دارالحجه تنگ شده.جمعیت خیلی زیاد است اما.حتی نمی شود نزدیک دیوار ایستاد.ومن وپونه حرص دیر شدن مدرسه ی ملت را می خوریم که هنوز اینجا هستند:)

 

فدایی داری..

امروزپونه در مورد شهید محمدجواد فدایی صحبت می کرد.شهیدی که روز شهادت حضرت زهرا(س)اتفاقی سر مزارش رفته بود.و ذهن ما درگیر کلماتی شده که پونه شب های هیئت گوشه ی دفترچه اش نوشته :بهشت ثامن-صحن آزادی-بلوک129-شهید محمدجوادفدایی-بشکه ی ایثار!شلمچه..

ما درگیر همین کلمه شده ایم:بشکه ی ایثار!کلمه ای که حاج آقا ماندگاری در باره ی این شهید به کار برده.پونه مطالب این شهید را ذیل صحبتی درباب تسلیم در برابر خدا نوشته است."اولین شرط عاقبت بخیری تسلیم خداوند بودن است.نباید خیلی به دنبال استدلال یابی باشیم.خداوند غیور است.خودش می داند چه چیزی برای ما لازم است."

 

از شعری که روی سنگ مزار شهید نوشته چنین استنباط می شود که بی سر به دیدار معبود شتافته:

                 در معبد عشق جان فدا باید کرد/یعنی به حسین اقتدا باید کرد

                 بی سر به لقای یار باید رفتن/دینی است که این گونه ادا باید کرد

چهره ی آرامی دارد شهید...

برمی گردیم هتل.اتاق صدویازده-آسیه پیامک زده:فدایی داری زائر عزیز:)

 

غذای حضرت

خبر رسیده که امروز مهمان حضرتیم.مدام می ترسیم بلیط ها را گم کنیم.

 روزها با پونه صبحانه می خورم.میم سین صبحانه نمی خورد.با طب سنتی کشت ما را.سیراب شیردان می خرد..نان جو  وسوپ می خورد.ماجرا داریم ما:)

 

دارالحجه

کنار این دیوار را خیلی دوست دارم.ازدحام حرم را ندارد.کنار ضریح شرح مناسبی ندارد.

دست هایی که پنجره ها را چسبیده اند ثابت اند..و صدای جیغ !که مثلا دارند له می شوند...برخلاف آقایان که سریع زیارت می کنند و نوبت به بقیه هم می رسد

می روم کنار همان دیوار:هزار دلیل برای دوست داشتنت دارم اما بی دلیل دوستت دارم که"عشق تنها کار بی چرای عالم است"..

 

دنگ دنگ

برای مراسم جاروزنی آمده ایم صحن انقلاب.ساعت زنگ می خورد.

دنگ دنگ..ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ..میم سین وپونه شدید غم انگیزناکند.من هم...دل خوشی ام این است که کمی بیشتر این فضا را حس می کنم ودیرتر برمی گردم.پونه می گوید:حرم جامعه ی امام است.پر از حیا وعفاف..نگاه کن.

وداع می خوانند ومی رویم صحن کوثر.دعوت به سفره ی امام.غذا همانطور که حدس زدم قرمه سبزی است:)

 

وداع

بچه ها برمی گردند اصفهان.

من می مانم مشهد ویک سرماخوردگی بی خبر و حال ناخوش.عاطفه زنگ می زندکه امشب بیامنزل ما.وقتی می فهمد سرماخورده ام سوپ هم درست می کند.امشب مهمان آقای خ هستیم.با همان مهمان نوازی معروف یزدی ها.دو نفر از بچه های دانشگاه هم امشب می آیند آنجا..

عمه

امشب عمه ی مجازی مان را هم زیارت کردیم.بر حسب اتفاق..

 

باب الجواد

توی صحن جامع روبروی باب الجواد نشسته ام.شب شهادت امام جواد(ع)است.جای پونه ومیم سین و ب.ق خالی ست.

پونه تاکید دارد به هر وجه من الوجوهی کربلایمان را بگیریم.یاد امیرعلی افتادم بچه ی آقای حسام. پونه بهش می گفت برام دعا کن برم کربلا...اول که قبول نمی کرد.بعد گفت دعا می کنم بری نجف...فرداش از حرم که برگشتیم ازش پرسید دعا کردی کجا برم؟

امیر علی گفت:دعا کردم بری دکتر...! وما به سمت افق روانه شدیم:)

1.دکتر شریعتی

2.سید علی صالحی

باقی را ننوشتم..