«من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم/ناخداگاه به یاد تو می افتم مادر»

 

بی تو مهتاب شبی ،باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

یادم آمد رخ افروخته ات را

چادر سوخته ات را

شهر در خواب و تو بیدار

در و دیوار عزادار...

نفس فاصله بند آمده از گرمی آهت

خیره بر دست علی مانده نگاهت

...

آسمان صاف وشب آرام

چاه هم صحبت تنهایی مولا

نخل ها همدم غربت

قحطی مردی وغیرت

شب وصحرا وگل وسنگ

همه غمدیده ودلتنگ..

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد وبگریخت

 

رفت در غربت وغم آن شب و شبهای دگر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم..

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..

 

بیست ویکم فروردین 92

 

 خواهش نوشت:برای سلامتی مادرم دعا کنید.خواهش می کنمناراحت





شعر دهه فاطمیه   , شعر کوچه