انگار سالهاست با قلم نامانوسم.دلم برای از تو نوشتن شفاف نیست.

وهرچه فکر می کنم به آغاز این فراموشی نمی رسم.ذهنم مدام از این شاخه به آن شاخه می پرد.می پرم توی حرف خودم.یک مرتبه جایی بین یک صحبت ناتمام قیصر می خوانم.

خیال می کنم همه ی شور وشوق ها یک روز محو می شوند.وهمه چیزهایی که جالبند وعجیب فقط برای چند لحظه ی کوتاه جالب وعجیب اند.آنقدر کوتاه که بعد از نوشتنشان بلافاصله جالب نیستند.و حتی گاهی انقدر در ذهنم سانسور می شوند که به نوشته شدن نمی رسند.محو می شوند..محو

آنقدر که هرچه فکر می کنم به آغاز این فراموشی نمی رسم.

 

 

پ.ن:حرم لازمم.این روزها هر که را می بینم حرم لازم است!باید یک سفر معنوی برود.

 

پ.ن2:یکی از صحن انقلاب امد/رفت مهمان سرا غذا بخورد

        یک کبوتر که فیش دستش نیست/آمده در حرم هوا بخورد

        قصر ما صحن قدس و آزادیست/نه از این قصرهای درویشی

        بگذارید هر که می خواهد/فیش ها را دوتا دوتا بخورد

        یا امام غریب می دانی/تو خودت کعبه ی فقیرانی

        فقر یعنی کسی تمامی عمر/حسرت مشهد تو را بخورد

        مرهم آورده ای غم اوردیم/یا سریع الرضا کم اوردیم

         هیچکس نیست بین اقایان/که بجز تو به دردما بخورد

          بگذریم از گلایه ها دیگر/شده حالم کنار تو بهتر

         باید این زائرت نباتش را/با کمی نیت شفا بخورد

                   (زهرا بشری موحد)