دنیا همیشه آنچه می خواهی یا آنچه در دل دوست داری نیست

گاهی میان مرگ رویاها فرصت برای سوگواری نیست

آتشفشانی سرد وخاموشی!سیلی خور خشم و فراموشی

دل کنده ای از هرچه هست اما پابندی و راه فراری نیست

دور خودت دیوار می سازی دیواری از هنجار می سازی

این چاردیواری که زندان است جز جبرهای اختیاری نیست

یک ایستگاه بی عبوری که دنیا تو را نادیده می گیرد

یا می روی بی آنکه برگردی!پشت سرت چشم انتظاری نیست

در چشمهایت کهکشان داری،درسینه ات آتش فشان داری

بشکن غرور زرد دنیا را،برخیز وقت بی قراری نیست!

 

 

پ.ن:پـناه می برم به خدا از غزلهای وزن دوری!

به قول استاد:مرا ببر به "منم" آن منی که خالق آنی

همان منی که غزل خوب می سرود زمانی:)

همین جوری برا در ودیوارهیپنوتیزم:اینجا آیا هنوز رهگذری دارد؟متفکر