همچون پرستو ناگهانی لانه خالی کرد

از زیر بار اشک هایم شانه خالی کرد

 

چشمم شبیه کاسه ای لبریز بود اما

"تنهایی" آن را "آبرومندانه" خالی کرد

 

آمد برایم پر کند پیمانه را ساقی

تا درد دل  کردم خودش پیمانه خالی کرد

 

از دست نادان ها دلی پر داشت ابراهیم

دلتنگی اش را بر سر بتخانه خالی کرد

 

ای شمع راحت گریه دیگر که این آتش

دور وبرت را از پر پروانه خالی کرد

 

پرسیدم از فرجام انسانی که بی درد است

او هم اشاره سمت یک گلدان خالی کرد

 

شاعر:میلاد حبیبی،از شاعران خوش آتیه اصفهان

 

+بعضی لحظه ها آنقدر نخواستنی اند که حتی تبدیل به خاطره هم نمی شوند.نه خاطره ی تلخ نه خاطره ی خوب.دردند اما حتی نیاز به تحمل هم ندارند.اینها لحظه های اشتباهی اند.فقط عمر آدم را تلف می کنند.آدم باید شهامت پذیرفتن وپایان دادن به اشتباهاتش را داشته باشد.حتی اگر تمام آدمهای اطرافش هلش بدهند توی یک مسیر وبعد پشتش را خالی کنند آخرش خودش بوده که کم آورده.

چقدر خوب است که خدا درست جایی که احساس درماندگی می کنی،دستت را می گیرد وبی آنکه دردت بگیرد از ازدحام آدمها عبورت می دهد و بعد هم آرامشی توی قلبت می گذارد که فکرش را هم نمی کردی.

+سُئِل یحیى بن معاذ عن حقیقة الحب فقال:الذی لا یزیده البر، ولا یُنقِصُه الجفاء

+امروز تولد خواهرمه:)خواهر داشتن خیلیییی خوبههههه:)

+من از خدا که تو را آفرید ممنونمقلب

+این شعر را گذاشتم که در مورد انجمن مان بنویسم ها!!نشد..در فرصتی دیگر..