همه ی آنهایی که صدای امام را می شنوند،با فریاد یا زمزمه ی زیرلب یا هیاهو و بلوا اعلام می کنند که:
-به خدا اینچنین است.
-انکار نمی کنیم!
-می دانیم که فرزند پیامبری!
-می دانیم که پدرت علی است!
-قابل انکار نیست.
و بعد برادرت جمله ای می گوید که همان یک جمله تو را زمین می زند و صیهه ات را به آسمان بلند می کند.


-فَبِمَ تَستَحِلّونَ دَمی؟چرا کشتن مرا روا می شمرید؟پس چرا خون مرا مباح می دانید؟

این جمله جگرت را به آتش می کشد.بنیان هستی ات را می لرزاند.
انگار مظلومیت تمامی مظلومان عالم با همین یک جمله بر سرت هوار می شود.

این ناخن های توست که بر صورت خراش می اندازد و این اشک توست که با خون گونه ات آمیخته می شود  و این صدای ضجه توست که به آسمان برمی خیزد.

امام رو بر می گرداند و به عباس و اکبر می گوید:


((زینب را دریابید.))

 

+سید مهدی شجاعی
آفتاب در حجاب





آفتاب در حجاب   , سیدمهدی شجاعی