مخاطب خاص:گندم!

چون گناه داشتی و حوصله ت کمی تا قسمتی سر رفته بود و اصرار می کردی آپ کنم!!!!!!.یکی از یادداشت های روزانه مو  برات گذاشتم تا مستفیــــــــــــض شی!!!نیشخند

آخ که چقد این کلمه "مستفیض" دردناک آوره!! یه روز داشتم صاف صاف راه می رفتم-مگه شوما کج راه میرین؟-چشمتون روز بد نبینه معاون اموزشی دانشکده جلوم سبز شد گفت بدو  بدو برو بالا مجری نداریم برنامه را اعلام کن!)منم هنگ کرده بودم.هرچی گفتم من که هیچ متنی آماده ندارم.مگه مجری ندارین؟؟؟یهویی نمی شه که! گفت نه زودباش برو  اعلام کن!

خلاصه رفتیم اونجا نه سلامی نه علیکی!برنامه اولشون هم بودا!لبخند

گفتم :بسم الله الرجمن الرحیم. از حاج آقا(اسمش چی چیه خدایا؟؟؟!!!!متفکر)از حاج اقا دعوت می کنم که شما را با صحبت هاشون(با صحبتهاشون چی؟؟) مـــُســـ....مــــُس....مستفیض کنند!!!!

آخ. خدایا شکرت  که هر وقت ضایع می شم یه سری آدم باکمالات نشوندی جلوم که اعتمادبنفسم جریحه دار نشه.بیشتر حاضرین جلسه اساتید بودند!زبان

حاج آقا اومد حرف زد .هیشکی هم نخندید!منم دلم میخواست اون آقای معاون رو با طناب از سقف آویزون کنم.گریه

تازه حج اقا  خودش برنامه بعدی رو  هم اعلام کرد!(عمق فاجعه رو درک کردین؟!)

اما بعدش یهو گفتم باید برم اون گندی که زدم رو جبران کنم.دویدم تو پایگاه دانشکده ...مستاصل نشستم بعد با یه خودکار روی یه ورق چهارتا بیت شعر نوشتم"رفتم بالا. برنامه های بعدی رو خیلی ریلکس اعلام کردم که بدونن قبلا آمادگی نداشتم!.

به برنامه ی آخر که رسید آقای معاون آموزشی گفت :برو از همه تشکر کن که اومدن!

منم داغون!گفتم شرمنده دیگه نمی رم.(لجم دراومده بود)اونم هی می گفت دختر برو...منم نرفتم.آخرش خودش رفت تشکر کرد.

خوب تا اینو نمی گفتم نمی شد به ادامه مطلب بپردازم.مونده بود تو گلوم!

بریم سر یادداشت روزانه:

امروز چهارم تیرماه و من همچنان در انتظار فرا رسیدن نهم تیر برای دادن اولین امتحان! وجالب اینکه هیچ کس فکر نمی کنه من امتحان دارم!و خانه به منزله ی کاروانسرا....

این از صبح که به گندم گفتم نمیام جشن فارغ التحصیلی "ن" چون درس دارم.بعد کوله رو برداشتم و مقداری مایحتاج اشامیدنی و خوردنی ریختم توش که برم کتابخونه.تدارک مایحتاج بسی به طول انجامید...

ولی نمیرم کتابخونه.چرایی آن هم به همان موضوع کاروانسرا مربوط میشود.

می مونم خونه .بعد از رفع دپرسی چندتا اسلاید فوریت می خونم :شیوه ی امداد رسانی به فردی که توسط آبزیان دریایی نظیر شیطان دریایی و عروس دریایی گزیده شده!

حالا این موجودات کجا هستند؟؟؟نواحی استوایی یا شمالی زمین که ممکنه تا زنده ایم گذرمون به اونجا نیفته!

بلا به دوووووووووور.

تلوزیون داره با صدای بلند  درمورد شبه نظامیان در سوریه حرف می زنه.

منم تو کف اینکه شبهه نظامی چیه؟بالاخره آدم یا نظامیه یا غیر نظامی!

میذارمش کنار تعریف جغرافی :با خودم میگم لابد نظامیانی که از دوطرف به آب واز یه طرف به خشکی محدود میشن!

نه همین الان باید بفهمم شبه نظامی چیه وگرنه نمی شه رو بقیه درس تمرکز کرد.یه سرچی می زنم تو ویکی پدیا که بفهمم"

اسلاید بعد: علایم گزش فرد توسط عنکبوت گوشه گیر قهوه ای و عنکبوت بیوه ی سیاه!!!!!!

widow spider black

چرا رنگ بعد از اسم اومده؟؟حالا برو بگرد ببین ترتیب رنگ وکیفیت وجنس و...در زبان انگلیسی چه جوری بود؟

یه چیز تو مایه های شکار موج..که البته به نتیجه هم نمی رسم.

زنگ خونه:

مادر بزرگ وارد می شود:

اسلاید بعد:علائم مار گزیدگی(الان این قسمت مادر بزرگ خاطرات مار کشتن در قدیم را برام تعریف می کنه)یعنی له لهما!

بعد دارم علائم زنبور گزیدگی رو بلند بلند میخونم: مامانم میگه راستی  دیروزفلانی رو زنبور زده بود بعد...

زنگ تلفن:جهشی میرم سمت تلفن فکر می کنم با منه ولی با من نیست(غلط نکنم این اتفاق امروز ۵بار افتاد!)

 مادر بزرگ میره خونشون وبعد از مدتی  اون یکی مامان بزرگ میاد که بچه خاله رو هم آورده.خب دقیقا نقطه ضعفه منه.یه کم با خودکارهای من بازی می کنه .تا اینکه مامان بزرگ خیلی منو درک می کنه می گه تو درس داری من بهتره زود برم .حالا من:نه بمونین ....حالا می موندین!!!!!(انگار خوش گذشته بهم)

میرم اسلاید بعد:

فرد مسموم با مونوکسید کربن را سریع به هوای آزاد ببرید.من از روی صفحه پرواز می کنم میرم توی یه صحنه  یعنی دارم یکی رو نجات میدم بعد تازه هرکاری می کنم هی نمی تونه نفس بکشه به خودم میام می بینم دستم رو صورتمه به علامت وحشت!

(در گوشی:من همیشه تو ذهنم دارم آدمها رو نجات میدم!!!نمی دونم چرا؟؟؟سندرم نجات تخیلی!اگه شما هم احتیاج بکمک داشتین با امپراتور تماس بگیرین)

برو خط بعد:فرد مسموم را بیدار نگه دارید:

الان میرم توی سکانس سریال جواهری در قصر

یانگوم خطاب به بانو هن وقتی دارن تبعید میشن:بانوی من بانوی من...شما نباید بخوابید.سعی کنید چشماتونو باز نگه دارید.

نتیجه گیری اخلاقی :امروز قطعا روز تو نیست! ای کاش میرفتی همون جشن فارغ التحصیلی!