زمان گاهی متوقف می شود. سردر گریبان فرو می برد تا همه ی لحظه هایی را که به شگفتی رقم زدی در ذهنش مرور کند.آری،لحظه هایی هستند که مغلوب زمان نمی شوند.لحظه هایی که کوله بار خاطرات را به دوش میکشند.

مثل همان لحظه که به مولایت علی علیه السلام گفتی: مولا!دیگر مرا فاطمه خطاب نکنید؛ به خدا تاب اندوه کودکان بانو را ندارم؛ نام فاطمه علیهاالسلام دل زینب را به درد می آورد. از آن وقت تو شدی ام البــنیــن.

اینک اما تو رفته ای وهر غروب حنجره ی خشک  فرات نوای حزن انگیزت را تکرار می کند:

"دیگر مرا ام البنین نخوانید..."

چه غریبانه بر تو گذشت شب های مهتابی مدینه بدون قمر بنی هاشم...

خاطرت هست وقتی که ستاره ها را بر نیزه بردند؟ تا آسمان برای یک بار هم که شده خودش را درآینه ی زمین تماشا کند...به گمانم آن شب ها ماه صورتش را پشت لکه های ابر مخفی می کرد تا با زمین چشم در چشم نشود.تا دل محزون تو را بیش از این داغدار نکند.

قلب زمان از تپش ایستاد وباد سر به دیوار کوچه های مدینه کوفت آن لحظه که خبر شهادت نورچشمت اباالفضل (ع)راشنیدی!علمداری که می دانستی هیچ سیه دلی جرات نمی کرد به او  نزدیک شود. اما فرمودی:پسرم فدای حسین فاطمه. ازحسینم چه خبر؟

ای بانوی بهشت!

من از شب های مدینه چیزی نمی دانم.سکوت سنگین کوچه های مدینه را لمس نکرده ام.مدینه هنوز مرا به بهشت بقیع فرانخوانده است اما برایت از شب های فرات می نویسم. از شبهایی که عکس رخ ماه در بی قراری های فرات می لرزد و آب را شرمنده تر می کند.از نسیم بین الحرمین.از حرم اباالفضل(ع)...

ازحرم حسین(ع)...

ای بانوی وفا وادب!

یاد داری که به فرزندانت می گفتی پسران فاطمه (سلام الله علیها)را برادر صدا نکنند؟

فاطمه هرشب جمعه کربلاست و عباس را"پسرم" خطاب می کند...